<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>KOMOREBI { 木漏れ日 }</title>
	<link>https://komonsh.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://komonsh.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>برای تابش آغازی بی‌تامل...</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Wed, 17 Jun 2026 01:08:02 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>آره سخته ولی خب، دوباره بلند میشم.</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:27:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همیشه دلم می‌خواست حداقل هیولا زاده می‌شدم. قدرتم رو به ارث می‌بردم. خالص بودم. اما خب... یه موجود ناقص بیشتر نیستم. مثل یه عروسک پارچه‌ای. تیکه تیکم کردن و دوباره به هم دوختنم. برای همین نمی‌دونم کدوم قسمت از وجود منه و کدوم رو به زور وارد چرخه‌ی بدن و ذهنم کردن.
هر دفعه که می‌خوام خودم رو پیدا کنم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1000/1000;" src="https://uploadkon.ir/uploads/b0f916_26%E5%92%B2%E8%89%AF%E3%82%86%E3%81%8D%E2%9C%A6%E6%96%B0%E5%88%8A%E5%A7%94%E8%A8%97%E9%85%8D%E4%BF%A1%E4%B8%AD%E2%9C%A6%EC%82%AC%EC%BF%A0%EB%9D%BC-%EC%9C%A0%ED%82%A4-on-Twitter.png" width="1000" height="1000"></figure><p>همیشه دلم می‌خواست حداقل هیولا زاده می‌شدم. قدرتم رو به ارث می‌بردم. خالص بودم. اما خب... یه موجود ناقص بیشتر نیستم. مثل یه عروسک پارچه‌ای. تیکه تیکم کردن و دوباره به هم دوختنم. برای همین نمی‌دونم کدوم قسمت از وجود منه و کدوم رو به زور وارد چرخه‌ی بدن و ذهنم کردن.</p><p>هر دفعه که می‌خوام خودم رو پیدا کنم، جز اینکه من برای اهداف بقیه به وجود اومدم به چیزی نمی‌رسم. هر دفعه. هر دفعه... می‌بینم که اسمم رو یادم رفته باز. یادم رفته که کی بودم و می‌خواستم که کی باشم. و این اونقدر توی سرم می‌چرخه که فقط دلم می‌خواد یکم وجود نداشته باشم. هر چقدر حس هام رو می‌کشم، دردم از بین نمیره. چون بی حس بود خودش یه حسه، و بد ترین حسی که میشه تجربش کرد.</p><p>کاش کوچیک و ضعیف بودم. یه موجود شکستنی که راحت خرد بشم. به ذرات کوچیک تبدیل شم و بعد کم‌کم از بین برم. اما متاسفانه من محکمم. قویم. هر دفعه از روی زمین بودن خسته میشم و دوباره خودمو جمع و جور می‌کنم. دوباره شمشیر رو دستم می‌گیرم و میرم توی نبرد. چون من نمی‌میرم. هرکاری کنن نمی‌تونن سرم رو پایین بندازن  و همه به خاطر این فکر می‌کنن بیشتر می‌تونن بهم زخم بزنن. بیشتر بکوبنم. کاش فقط می‌تونستم بهشون نشون بدم که ببینین! شما به خواستتون رسیدین! حالا دست از سرم بردارید.</p><p>فقط می‌خوام یکم آرامش رو حس کنم. فقط می‌خوام یکم چشمام رو برای استراحت ببندم. نه برای اینکه اشک توشون برق نزنه و فرار کنم از گفتن اینکه چرا می‌خوام نباشم ،و چرا دلم می‌خواد یکی اونقدر بلند اسمم رو صدا بزنه که به واقعیت برگردم.</p><p>زندگیم دستخوش تغییر شد. من رفتم. ده ساعت راه توی اتوبوس و بعدش اون آغوش و بوسه‌ی نیمه شبی. همه چی به نظر خواب بود. اونقدر که مغزم هنوز که هنوزه باورش نکرده. ترسیده. هنوز نتونستم بفهمم چه اتفاقی براش افتاده اما هر چی که هست توی این موقعیت دوستش ندارم. انگار یه نابینا یهو بتونه ببینه اما هر چقدر سعی کنه توی رنگ‌ها عمیق بشه، تاریکی‌ای که همچنان توی ذهنشه بهش اجازه نده. </p><p>شادی و لذت رو حس ‌نمی‌کنم. در کل هیچی رو حس نمی‌کنم. می‌دونم که غم دارم. می‌دونم که عاشقم. می‌دونم که دلتنگم. اما هیچکدوم رو عمیق حس نمی‌کنم.</p><p>هر چی باشه من با حس‌هام زندگی می‌کردم. پس چیشد؟ شاید نذاشتم هیچکدوم چیزی که می‌خوان رو داشته باشن. امید رو خفش کردم که اگه نشد درد رو حس نکنم، و شاید برای همین وقتی اتفاق افتاد هیچکدوم نتونستن عمیق خوشحال باشن. شاید هم اضطراب همشون رو از مرکز اصلی بیرون انداخت و اونا هنوز نتونستن راه خونه رو پیدا کنن. </p><p>به هر حال، دارم سعی ‌می‌کنم از این روزها هر طوری که میشه استفاده کنم چون می‌دونم اگه برگردم ممکنه پشیمون بشم. </p><p>چند روز پیش تولدم بود. تولد. حتی نخواستم به معنیش فکر کنم. فقط لغتت نامه‌ی ذهنم بهم گفت که روز خاصیه. و روز خاصی هم شد اما باز هم انگار وجود نداشتم که زندگیش کنم.</p><p>شاید من هم باید برم بالای کوه و چندین بار بلند اسم خودم رو صدا کنم. که یادم بیاد کیم، چیم و چی می‌خوام. چیزی که توش گیر کردم مسخرست اما این هم بحران جدیدیه که باید موفق ردش کنم. باید شکستش بدم. آره. باید شکستش بدم. هدف من این نبوده و نیست. هدف من یه گوشه نشستن و فکر کردن به اینکه لذت چطوری بود نیست. هدف من تحمل کردن یخزدگی نیست.</p><p>من بلند میشم، همونطور که امروز شدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>도와주...</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 01:53:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفتن کمکم کن، چقدر سخته؟ خیلی؟ فکر می‌کنم آره. خیلی سخت باشه.
شاید هیچوقت بلد فریاد نزدیم که نجاتم بده، چون همه داریم تلاش می‌کنیم. همه تنهایی داریم تلاش می‌کنیم...
اما، اگه توی این تقلای روزانه برای دیدن درخشش آینده، کنارم باشی و دستمو بگیری... اگه دستمو بگیری و منو وادار کنی که کنارت با باد بدوم،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:808/1000;" src="https://up.20script.ir/file/a066-%E2%80%98I-came-to-think-of-you-%E2%80%99-by-endmion1.jpg" width="808" height="1000"></figure><p>گفتن کمکم کن، چقدر سخته؟ خیلی؟ فکر می‌کنم آره. خیلی سخت باشه.</p><p>شاید هیچوقت بلد فریاد نزدیم که نجاتم بده، چون همه داریم تلاش می‌کنیم. همه تنهایی داریم تلاش می‌کنیم...</p><p>اما، اگه توی این تقلای روزانه برای دیدن درخشش آینده، کنارم باشی و دستمو بگیری... اگه دستمو بگیری و منو وادار کنی که کنارت با باد بدوم، دلم می‌خواد تا طلوع خورشید آخرین فردا، مثل این برگ‌های مرده‌ای که همراهمون در حرکتن، تا ابد دور لبخندت بگردم. روی زمین بیافتم و همون‌طور که تصویر تو توی چشمام تار میشه، با خاک زیر سرم یکی بشم. کی‌ می‌دونه که بعدش می‌میرم، یا ابدی می‌شم؟ کی می‌دونه که امید تو از توی قلبم جوونه میده و با سر از خاک بیرون اوردنش خورشید رو زیر سایش جا می‌ذاره، یا اینکه از تموم این روشنی ها فقط پیوند من و خاک باقی می‌مونه و همین.</p><p>چون من هیچوقت داد نزدم که نجاتم بده. منو از خودم، از تولدم، از نقطه‌های اسمم نجاتم بده. بذار ناخوانا بمونم اما رها باشم. منو رها کن. منو رها کن و محکم توی آغوشت آزاد نگه دار.</p><p>도와주...</p><p>도와주!</p><p>도와주!!!</p><p>–도와주. </p><p>اونقدر توی سرم تکرارش کردم که در نهایت روی لب کشوندمش. تعجب کردی. معنیشو پرسیدی اما خندیدم و گفتم هیچی. هیچی. هیچی... مثل من. مثل احساس من بعد از قطع کردن تماس با اون اشک‌های روونه شده روی گونم.</p><p>_زنگ زده بودم بهت که کاری که تو دیشب نکردی رو انجام بدم.</p><p>_چی؟</p><p>_موقع حال بدی بیام پیشت.</p><p>کلمات توی ذهنم می‌چرخیدن. چرا اینا رو گفتم؟ چرا اینطوری بودم؟ چرا می‌خواستم همه چیز رو تغییر بدم و قدم به جلو بردارم؟ چرا می‌خواستم من اون تفاوت، اون نقطه‌ی قوته باشم؟ اونی باشم که جدا از چهارچوب‌ها خودش رو توی حسش، توی امید به عشق غرق می‌کنه. چرا نمی‌تونستم فقط عادی باشم؟ فقط اینقدر رنگ نداشته باشم؟ چرا  فقط مثل همیشه سرمو محکم توی دستم نگرفتم و توی خودم برای آسیب نزدن به خودم، جمع نشدم؟</p><p>تخریب‌گر. آره... اون لحظه منم مثل این‌آ اون حس رو داشتم. اما جای بینیم، سرم در حال خونریزی بود. چرا برای من کسی یه ترجمه دیگه از توش در نیورد؟</p><p>به خودم نگاه کردم. بعد اون تماس دیگه حس تخریب‌گر رو نداشتم چون عاشقش بودم، اما بعدش، یه حس دیگه جایگزینش شده بود. اسم اون چی بود؟ عاشق تنها؟ حس‌های مسدود شده؟ ترد شده؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم...</p><p>من همه‌ی اینا رو با تموم وجود قبول کرده بودم. شاید داشتم زیاده روی می‌کردم، شاید این هم یکی دیگه از علائم عادی نبودنه؛ اما اون دختر کوچولو خیلی باهوشه. متاسفانه. می‌فهمه چی اشتباهه. می‌فهمه که حتی اگه اونجا داد نمی‌زد نجاتم بده، بازم باید دستش گرفته می‌شد. بازم باید...</p><p>به هر حال، تو هم توی حس تخریب‌گر خودت غرق شدی، اونقدر که منو نمی‌تونی ببینی. اشکالی نداره. اشکالی نداره اما به این فکر می‌کنم کاش می‌ذاشتی اسمشو برات تغییر بدم. اسم این حس رو برات تغییر بدم و بعد، هر وقت به زبونش اوردی بی‌مهابا به سمتت بدوم‌. اون وقت، دیگه اون حس ناشناخته، اون احساس تردشدگی بهم دست نمی‌داد. اون موقع شاید تو هم یادش می‌گرفتی. نمی‌دونم... شاید... شاید اگه همه‌ی آدم‌ها کمک خواستن، و کمک کردن رو بلد بودن، هیچکس به این اندازه هیچوقت درد نمی‌کشید. شاید اون موقع، توی سخت‌ترین شرایط، وقتی که مغزشون داره از درون نابودشون می‌کنه، جای سکوت کردن، می‌تونستن بلند فریاد بزنن:</p><p>_نجاتم بده!</p><p> </p><div class="raw-html-embed"><iframe width="100%" height="220" scrolling="no" frameborder="no" src="https://musilon.com/embed/240046" type="single"></iframe></div><p>پ.ن: سریال «همه داریم تلاش می‌کنیم» رو خیلی دوست دارم. پر از حس، تجربیات، و ارتباطتیه که زندگیم رو شرح می‌ده و باهاش اشکمو در میاره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چرا نمی‌تونم برنده بشم؟</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 00:29:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز روز سختی داشتم. جز رفتن به خونه‌ی خالم، از همون صبحش که آتش‌نشان ها اومدن و بعدش که باز برگشتم خونه حالم از همه چی بهم می‌خورد. حس زندگی نکردن، حس پوسیدگی. همون حسی که می‌دونی کارت درست چیه اما برای بریدن، و گذاشتنش روی میز و برنده شدن، توی کارت دخالت می‌کنن و یهو جای تو رد می‌دن‌. از دستش می‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/1620;" src="https://up.20script.ir/file/2f6d-IMG-20260427-004141.jpg" width="1080" height="1620"></figure><p>امروز روز سختی داشتم. جز رفتن به خونه‌ی خالم، از همون صبحش که آتش‌نشان ها اومدن و بعدش که باز برگشتم خونه حالم از همه چی بهم می‌خورد. حس زندگی نکردن، حس پوسیدگی. همون حسی که می‌دونی کارت درست چیه اما برای بریدن، و گذاشتنش روی میز و برنده شدن، توی کارت دخالت می‌کنن و یهو جای تو رد می‌دن‌. از دستش می‌دی. می‌بازی. بازی تموم می‌شه، اما کلی حسرت برای تو باقی می‌مونه. حسرتی که اصلا اگه من این حرکت و می‌زدم می‌بردیم؟ اصلا بعد برد دستای بعدی چی می‌شدن؟ نمی‌دونی. و هیچ وقت هم نخواهی فهمید. اون بازی خیلی وقته که ازش گذشته. یه روز. دو روز. یه هفته. چند ماه. چند سال؟ و الان به سنی رسیدی که هر روزی که می‌گذرونی مهمه. تحمل می‌کنی، میگی اشکالی نداره، همه روزای رفته رو یه طور دیگه سر آینده تلافی می‌کنم اما می‌دونی، که تموم اون بازی‌هایی که هدر رفتن دیگه هیچوقت برات جبران نمی‌شن. هیچوقت بر نمی‌گردن. دل خوش می‌کنی به اندک حس خوبی که از اون روزها داشتی و ادامه میدی. اما وقتی می‌بینی که بازم با تموم تلاش هات داری التماس می‌کنی که ولت کنن تا شاید بتونی حرکتی که می‌دونی درسته رو بزنی، دوست داری اون میز و برعکس کنی و از بازی خارج و دیگه هیچوقت بهش برنگردی.</p><p>اون هم امروز روز سختی داشت. غمم می‌گیره از اینکه کنارش نیستم و فقط با حرف تونستم ازش تشکر کنم که امروز رو دووم اورده. و غمم می‌گیره از اینکه چون بهش نگفتم امروز چه اتفاقی برام افتاده، نتونست که اون هم منو دلداری بده. آخه می‌دونین، حس شرم ولم نمی‌کنه. اتفاقاتی که برام میفتن، همون قدر که برای من اذیت کننده‌ان، مسخره و خنده دارن. ازشون متنفرم.</p><p>اون روز، آخر حیاط نشسته بودم و همون‌طور که گریه می‌کردم خیره شده بودم به بازی پرنده‌ها تو آسمون. می‌دونستم زندگی بعدی وجود نداره اما از ته دلم خواستم که یه پرنده باشم. پرنده‌ای که خونه‌ای نداره و هرجا بخواد کوچ می‌کنه. باد و بارون شاید براش مانع باشه، اما چون مطمئنه که خورشید دوباره پیداش میشه، همیشه به راهش ادامه میده. من چی؟ من فقط از همه چی متنفرم. از دیروز، از امروز، از فردا و...</p><p>از اینکه همیشه چشمم به روزای بعدی باشه تا شاید خبر خوبی بشنوم، از اینکه امیدمو نگه دارم چون زندگی همینه که هست. از اینکه نباید خسته بشم از بازی نکردن رولی که زندگی بهم تحمیل کرده. از اینکه نباید اون آدمی بمونم که همه چیز تولدم باعثش شده. از سگ دو زدن. از تلاش کردن.</p><p>همف. کسی چه می‌دونه، شاید تونستم، شاید امیدمو نگه داشتم، شاید فردا اون خبر خوب رسید. اما شاید اون موقع، سر این میز، توی این بازی، زندگی برد و من، با تموم اینها خیلی ساده با نیش ماری چشمامو بستم، و دیگه هیچ وقت باز نکردم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این قلب یخزده رو نمی‌خوام.</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Apr 2026 12:46:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دردی بین قفسه‌ی سینم حس می‌کنم. انگار راه تنفسیم بسته شده و هوا میلی به وارد شدن به وجودم نداره. هیچی رو احساس نمی‌کنم. حتی وقتی تلاش برای گشتن حسی توی وجودم می‌کنم دلم تیر می‌کشه. مثل این میمونه که انگار دورش و هزار تا زنجیر گرفته باشن و فضایی برای تپیدن نداشته باشه. مثل این می‌مونه که تموم احساسات...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:869/1200;" src="https://up.20script.ir/file/bb89-coupleofkooks-on-Twitter.png" width="869" height="1200"></figure><p>دردی بین قفسه‌ی سینم حس می‌کنم. انگار راه تنفسیم بسته شده و هوا میلی به وارد شدن به وجودم نداره. هیچی رو احساس نمی‌کنم. حتی وقتی تلاش برای گشتن حسی توی وجودم می‌کنم دلم تیر می‌کشه. مثل این میمونه که انگار دورش و هزار تا زنجیر گرفته باشن و فضایی برای تپیدن نداشته باشه. مثل این می‌مونه که تموم احساساتم قفل شده و یخ زده باشن.</p><p>چند روزه که همش دارم مصنوعی رفتار می‌کنم. دلم می‌خواد که با هیچکس حرف نزنم، مخصوصا با اون. انگاری که چشمام دیگه نتونن ببیننش. هر چقدر دنبال اون حسی که بهش داشتم توی اعماق وجودم می‌گردم، انگار یه چیز با فشار اوردن به مغز و قفسه‌ی سینم مانعم می‌شه، و بعدش اشک‌ها پدیدار می‌شن. </p><p>شاید به خاطر این باشه که سیزدهمو بدر نکردم و نحسیش منو گرفته؛ اما فکر کنم، همه چیز از روزی شروع شد که اون حرف و بهم زد. معمولا وقتی قلبم می‌شکنه همچین حسی دارم؟ نمی‌دونم. من حس نکردم که قلبم ازش شکسته باشه. اما فردای اون روز دیدم که برای آسیب ندیدن تموم حس‌هام مسدود شدن.</p><p>چطور اون انبوه از عشق می‌تونه نشون داده نشه؟ چطور می‌تونم اینقدر سرد شده باشم؟ شاید چون هنوز بی اهمیت به بروز احساساتم جوابمو نیومده بده؟ شاید چون می‌ترسم از آینده؟ شاید چون خستم از تموم این صبرها؟ شاید چون حرف خالم تو گوشم مدام تکرار می‌شه که میگه:</p><p>«بعد از هشت سال که به هم رسیدیم، اون روزهایی که همه چیز داشت اوکی می‌شد فهمیدم که این آدم، آدم من نیست و بدرد هم نمی‌خوریم. و الان بعد از گذشت ده سال هنوز هم همون حس رو دارم.»</p><p>شایدم به خاطر نامردی این دنیاست؟ وقتی که تموم تلاشمو کردم که زنده بمونم و الان دوباره خودمو توی قدم اول باز پیدا کردم. بازم سر خونه‌ی اولم. بازم صبح‌ها با معده درد بیدار می‌شم و التماس می‌کنم که برگردم. التماس‌هایی که دوباره قراره هیچکس بهشون هیچ جوابی نده. التماس می‌کنم که همه چیز تموم بشه و بالاخره بتونم بلیط بگیرم و خودمو توی مسیر رسیدن به جایی که توش زندگی داشت پیدا کنم. هر چند موقت اما همونجایی که با خوش خیالی کلی براش برنامه ریختم. کلی حساب کتاب کردم. و الان، فقط نا امیدی و ترس برام مونده. من بازم دووم میارم اما این خیلی خیلی ناعدالانست. خیلی بی عدالتیه که ما آدمای کوچیک با هر اتفاق بدی بدبخت‌تر می‌شیم و زندگیمون بیشتر از بقیه بهم می‌ریزه. خستم.</p><p> خستم. من لمس صورت و زل زدن توی چشماش رو می‌خوام. خندیدن با دوستام و میخوام. قدم زدن های سرشار از زندگی توی خیابون های سرزنده رو می‌خوام. کوکی‌های تازه و داغ کنار حرف‌های عمیق زدن رو می‌خوام. جریان قشنگ زندگیم رو ‌میخوام...</p><p>نه این قلبی که با این روزهای سرد یخ زده.</p><p> </p><p> </p><div class="raw-html-embed"><iframe width="100%" height="220" scrolling="no" frameborder="no" src="https://musilon.com/embed/197250" type="single"></iframe></div><p>پ.ن: بعد چند روز، بالاخره تونستم درست حسابی با این آهنگ گریه کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شاید یک روزی، که هرگز نمی‌آید.</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Sun, 29 Mar 2026 10:48:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همیشه فکر می‌کردم دارم تموم تلاشمو برای استفاده بردن از زندگی‌ای که بهم داده شده می‌کنم، تا اینکه امروز اون لیست رو دیدم. لیستی که توش پر از کارایی بود که فکر کنم امکان نداشته باشه تا آخر زندگیم بتونم تجربشون کنم. البته، شاید قسمتی از اون لیست رو بشه، اما لیست خودم رو هیچوقت شاید نتونم گزینه‌ایش رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:740/709;" src="https://up.20script.ir/file/e8bb-art-by-wos-e-on-twitter.jpg" width="740" height="709"></figure><p>همیشه فکر می‌کردم دارم تموم تلاشمو برای استفاده بردن از زندگی‌ای که بهم داده شده می‌کنم، تا اینکه امروز اون لیست رو دیدم. لیستی که توش پر از کارایی بود که فکر کنم امکان نداشته باشه تا آخر زندگیم بتونم تجربشون کنم. البته، شاید قسمتی از اون لیست رو بشه، اما لیست خودم رو هیچوقت شاید نتونم گزینه‌ایش رو تیک بزنم.</p><p>می‌دونید، داشتم فکر می‌کردم انگار که یه سری از انسان‌ها، یا حداقل ما ها طوری زندگی می‌کنیم که وقتی از دور نظارتی بهش داشته باشیم، انگار هیچی نبوده. در واقع اینطور نیستا، چون من بر این باورم که حتی کودکی که بدنیا نیومده، می‌میره هم، همون اندک زندگی‌ای که داشته با ارزشه؛ بالاخره اون هم موجی بوده توی اقیانوس حیات، اما خب وقتی پای مقایسه پیش میاد، واقعا حرفی برای گفتن ندارم. بعضی اوقات، از این غمم گین می‌شه. از اینکه کوتاه زندگی می‌کنیم و همونقدرش یا داریم صبر می‌کنیم یا داریم جون می‌کنیم، و این وسط تنها با همون دستمزدی که از صبر و تلاشمون داریم پیش می‌ریم. خب، من همچنان قدردانم اما نمی‌تونم عدالتی که روی زمین هست رو قبول کنم. اینکه ممکنه هیچوقت نتونم به کنسرت خواننده موردعلاقم برم. اینکه نتونم هیچوقت شفق قطبی رو باهاش تماشا کنم. اینکه نتونم به تموم جاهایی که می‌خوام سفر کنم. اینکه یه روز با حسرت بمیرم. نمی‌دونم جدا. من خبری از آینده ندارم، اما الان حداقل در همون حالی که محکم به چیزهای درخشان زندگیم چسبیدم، دوست دارم که آینده هم لحظه‌های قشنگ خودشو برام رقم زده باشه. شاید اون لحظه‌ها نگاه به نور طلایی رنگ خورشیدی باشه، که از پنجره‌ی خونه، روی شومینه و کتابخونه‌ای که استرس دارم گربه‌ی بازیگوشم مجسمه‌هاشو بشکونه، داره میتابه.</p><p> </p><p> </p><div class="raw-html-embed"><iframe width="100%" height="220" scrolling="no" frameborder="no" src="https://musilon.com/embed/200726" type="single"></iframe></div><p>پ.ن: دیدن انیمه‌ی فریرن همیشه حس خوبی بهم می‌ده. اینش عجیب و جالبه که فصل اولش رو توی چه موقعیتی دیدم و الان فصل دو رو توی چه وضعیتی؛ و هر بارش فقط یه چیز توی ذهنم بوده، لذت بردن از تک‌تک ثانیه‌‌ی لحظاتی که توی طول زندگیم، داره می‌گذره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چرا هنوز هم باران را دوست داشت؟</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Thu, 26 Mar 2026 05:52:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اونا هیچوقت درک نکردن که چطور تونستم زنده بمونم. راستش، خودمم هنوز. هیچوقت نتونستم بفهمم چطور بعد از اون همه اتفاق می‌تونم همچنان از این بنویسم که میشه از زندگی لذت برد. از این بنویسم که چطور میتونم از بارون لذت ببرم وقتی هر باری که باریده جز بدبختی و استرس چیزی برام نداشته. از اینکه بستنی تنها شیری...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:600/800;" src="https://up.20script.ir/file/591d-IMG-20260326-060151.jpg" width="600" height="800"></figure><p>اونا هیچوقت درک نکردن که چطور تونستم زنده بمونم. راستش، خودمم هنوز. هیچوقت نتونستم بفهمم چطور بعد از اون همه اتفاق می‌تونم همچنان از این بنویسم که میشه از زندگی لذت برد. از این بنویسم که چطور میتونم از بارون لذت ببرم وقتی هر باری که باریده جز بدبختی و استرس چیزی برام نداشته. از اینکه بستنی تنها شیرینی مورد علاقمه با اینکه بدترین خاطره رو ازش دارم. و اینکه، چطور می‌تونم هنوزم عاشق باشم، وقتی دوست داشتن یه نفر زمانی بزرگ‌ترین درد دنیا رو بهم داده... خودمم نمی‌دونم، اما فقط هر بار خودمو اون جایی پیدا کردم که دوست داشتم نباشم، اما فرداش بلند شدم و به گلدونام آب دادم. </p><p>حتی امروز، وقتی بارون بارید و اونقدر صبح اذیت شدم که با اون چشمای بی روح آرزو می‌کردم که کاش همینجا از روی زمین محو بشم. وقتی حرفای روی اعصاب و مزخرف خانودم و شنیدم و رفتارشون دیدم، بازم همچنان در حال نوشتن این متن اینجا، از امروز خودم راضیم. شاید چون همون صبح با دیدن خیابون‌های پر از آب شده حس خوبی داشتم، شاید چون توی اون جمع خانوادگی همچنان عشق و محبت و شادی و خنده رو می‌دیدم. برای خودمم عجیبه، خیلی هم. که چطور می‌تونه زندگی اینقدر تناقض داشته باشه برام و من همچنان از پا در نیام.</p><p>همین یه ساعت پیش، با دوست صمیمیم بحث داشتم. تهش از دستم عصبی و ناراحت شد. می‌گفت که شعار میدم و نمی‌تونه حرفامو قبول کنه. باور نداشت به چیزایی که می‌گم. اینکه عشق زمانی جای درست خودش قرار می‌گیره که خودتو دوست داشته باشی و جای درستی برای پیدا کردنش بگردی. وقتی الویتت نباشه و کنارش از زندگیت استفاده ببری و هدفات و دنبال کنی. اون لحظه همونقدر که به این حرف باور داشتم، اینو هم می‌دونستم که این برای من هیچوقت ممکن نمی‌شه. چون زندگی من و کسی که الان هستم همیشه طوری بوده که به دنبال عشق بگردم برای پر کردن حفره‌هام. برای نجات خودم. برای زندگی. عشق رو جادویی می‌دیدم چون این فقط جادو بود که می‌تونست دردهام رو از بین ببره. اما حقیقت اینه که اون حفره‌ها رو هر چقدر که اون فرد برات پر کنه، کافی نخواهد بود. یا حداقل اگه همون قدر که ازت کندن و به انداره عمقش بهت نده، نمی‌تونی در آخر کامل پرشون کنی. چون یه جا وقتی که همه چیز خوبه و هیچ مشکلی نیست، یهو به خودت میای و حس می‌کنی که تنها تر از تو و داغون تر از خودت توی دنیا وجود نداره. چرا؟ نمی‌دونی. نمی‌فهمی. نمیفهمی و فکر می‌کنی و خودتو داغون می‌کنی، تا بالاخره متوجه میشی که تموم اینا به خاطر اینه که نمی‌تونی باور کنی یه نفر بهت اهمیت بده، واقعا دوستت داشته باشه و تا آخرش کنارت بمونه. اینکه تموم این پرفکت بودنا و حس‌های خوب یه روز قراره تموم بشه. دقیقا اتفاقی که دیروز همین موقع برام افتاد. و می‌دونین چیه؟ ترسناکه. از اینکه اون آدم خسته بشه یه روز از ثابت کردن خلاف اینها بهت. فکر کنه که هرکاری کنه، ناکافی باشه برات، و همه چیز از بین بره. چرا؟ برای چی؟ فقط چون تو هیچوقت نخواستی باور کنی به اینکه همونطور که ممکنه ذهنت سمی باشه، اما تنها کسی که تهش برات می‌مونه خودتی. مرحم دردهات. تنها کسی می‌فهمتت. غمگین و نا عادلانست، اما همینه. تو اون آدم کامل برای خودتی، برای همین هیچکس نمی‌تونه کامل باشه برات و توی رفتارشون عیب می‌بینی؛ و خب، اینه که درسته. این درسته که جای افراطی دادن اون همه حسی که هیچوقت کسی بهت نداده به دیگران، به خودت عشق بدی و باور داشته باشی که می‌تونی یه روز همین عشق رو از یه فرد دیگه دریافت کنی. اون موقعست که می‌تونی با خیال راحت از زندگی لذت ببری و مدام اضطراب رها شدن رو نداشته باشی. اضطراب اینکه اگه به روزی همه چیز تموم شد، چطور جلوی اینو بگیری که به هیچ تبدیل نشی.</p><p>شعاره؟ شاید چون خودم موفق نشدم آره. اما می‌دونم که راه درست همینه و همیشه براش تلاش می‌کنم. برای زندگی کردن و لذت بردن ازش، و اهمیت دادم به خودم و دنیام. چون غیر از این نه تنها می‌تونه آزار ابدی برای خودم باشه، بلکه دردی برای اونایی که دوسشون دارم هم می‌شه.</p><p>متانویای عزیز من، می‌دونم چقدر درد توی قلبت احساس می‌کنی، می‌دونم چقدر تنهایی کشیدی و می‌کشی، اما تو لیاقت اینو داری که قدم هات رو بهتر از من برداری. نه مثل من که به همتون دروغ گفتم که از همون اول تمرکزم روی خودم و زندگیم بود. آره. من از همون روزی که شناختمش نه، از همون روزی که قلبش رو شناختم نگاهم بهش بود و به خاطر این از خودم متنفر بودم. از اینکه از همون اول، این من بودم که کلی تلاش کرد برای نزدیک شدنمون و در عین حال ذوق، اینو از همه مخفی نگه داشت و با مخفی کردن حسش کلی عذاب کشید.</p><p>و این اشتباه بود. چرا؟ چون باید زندگی طوری برام پیش می‌رفت، که الویت‌هام چیزای دیگه‌ای بودن. که اینقدر با دویدن به دنبال نیازهایی که به موقع خودش و در آرامش باید برات فراهم می‌شدن خودم رو نابود نمی‌کردم. که هیچوقت از خودم نمی‌پرسیدم، چرا هنوز هم بارون رو دوست دارم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهار اومده؟</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Sat, 21 Mar 2026 06:33:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می‌شینم یه گوشه و تمام مدت با دو میل‌های امید خیال می‌بافم. خیال اینکه چطوری می‌تونم خوشحالت کنم و به زمستونی که توی قلبته پایان بدم. چون می‌بینم که بهار از راه رسیده، اما یخبندون ذهن تو هنوز ادامه داره. این، نه تنها دستامو از سرما به سوز می‌ندازه، بلکه ابر های سیاه رو هم سایبون چشمام می‌کنه. فکر می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1063/1329;" src="https://up.20script.ir/file/dbfe-4b8702ea-8f9e-4e65-af58-f7e489f54ed4.jpg" width="1063" height="1329"></figure><p>می‌شینم یه گوشه و تمام مدت با دو میل‌های امید خیال می‌بافم. خیال اینکه چطوری می‌تونم خوشحالت کنم و به زمستونی که توی قلبته پایان بدم. چون می‌بینم که بهار از راه رسیده، اما یخبندون ذهن تو هنوز ادامه داره. این، نه تنها دستامو از سرما به سوز می‌ندازه، بلکه ابر های سیاه رو هم سایبون چشمام می‌کنه. فکر می‌کردم می‌تونم فصل جدیدی رو برات رقم بزنم، اما بعضی اوقات حس می‌کنم برفیم که بیشتر روی بوم خونت سنگینی می‌کنه. به هر حال، من نمی‌خوام اون عروسک بالای کمد برات باقی بمونم. می‌خوام اون رنگی باشم که بهت بقیه رنگ‌ها رو یاد می‌ده. اما واقعا بعضی اوقات درمونده می‌شم و از حجم این همه تفاوتی که طرز کار مغزمون با هم داره قلبم می‌گیره. از این روزهای بی‌رحمی که تنها کاری که می‌کنه جدا کردن ما از همدیگست قلبم می‌گیره. از اینکه سال جدید رقم خورده و ما هنوز توی اون اوقات کم خوشی که داشتیم باقی موندیم، از اینکه همه چیز دست به دست هم داده تا توی ترس و نگرانی کنار هم باشیم، از اینکه در اوج شانس پیدا کردن همدیگه اینقدر بدشانسیم؛ از همه‌ی اینا قلبم می‌گیره.</p><p>من، فقط دلم می‌خواست بهارت باشم. دلم می‌خواست که با تمام وجود کاری کنم که شکوفه‌ها رو ببینی. اما، من فقط آدمیم که خودش با چنگ و دندون همون دو سه تا گل رو توی باغچش زنده نگه داشته. آدمی که دلش می‌خواد تو اون رو مثل یه فصل جدید مهم و زیبا ببینی؟ آه. تهش می‌رسم به اینکه من فقط یه طرف ماجرا ام. اینکه تا تو دنبال جوونه‌ها نگردی من نمی‌تونم یادت بدم چطور بکاریشون. نمی‌دونم. من فقط دلم می‌خواد که چشمامو ببندم و تصور کنم که دارم تک‌تک این روزها رو برات جبران می‌کنم. اینکه توی این روزای ثابت یه موج کوچیک خنده و لبخندی برات می‌شم. فقط...</p><p>فقط دلم می‌خواد یه بار دیگه حس کنم، که این زمستون از ما خیلی دوره. که ما به این سوز با گرمی بودنمون کنار هم غلبه کردیم. که ما باز هم اینجا، خنده‌ای برای شکفتن خواهیم داشت.</p><p>البته، چه حس کنم یا نکنم، من امیدم رو از دست نمی‌دم. دنیا هنوز من لجباز رو نشناخته. فقط، خب... خودت که می‌دونی،</p><p>این روزها خیلی خیلی، و غیر قابل تحمل، دلم تنگه.</p><p> </p><p> </p><div class="raw-html-embed"><iframe width="100%" height="220" scrolling="no" frameborder="no" src="https://musilon.com/embed/106924" type="single"></iframe></div><p>پ.ن: عید و سال جدید مبارک باشه. مبارک همه‌ی ماهایی که با اینکه بهار شده، اما هنوز زندگی‌هامون یخ زده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به امید یه روز بارونی دیگه...</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Fri, 13 Mar 2026 08:38:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داشتم سریال کره‌ایم و می‌دیدم که یهو گوشیم و خاموش کردم و گذاشتم کنار. خواهرم که تختش جفتم بود، از این حرکت ناگهانیم خندش گرفت و گفت: «دکمتو زدی؟». خندیدم و سرمو به سمت پنجره بردم. خجالت کشیدم که بهش بگم چون صدای بارون رو شنیده بودم، و می‌خواستم با تموم وجود ازش لذت ببرم اینکار و کردم؟
چشمام و بستم....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1200/662;" src="https://s8.uupload.ir/files/9dc8de0004a2258b31c3b8ee369cf2ef_qgb8.jpg" width="1200" height="662"></figure><p>داشتم سریال کره‌ایم و می‌دیدم که یهو گوشیم و خاموش کردم و گذاشتم کنار. خواهرم که تختش جفتم بود، از این حرکت ناگهانیم خندش گرفت و گفت: «دکمتو زدی؟». خندیدم و سرمو به سمت پنجره بردم. خجالت کشیدم که بهش بگم چون صدای بارون رو شنیده بودم، و می‌خواستم با تموم وجود ازش لذت ببرم اینکار و کردم؟</p><p>چشمام و بستم. اتفاقی یاد اون روز بارونی توی ناژوون افتادم... البته خیلی اتفاقی نبود. با هر صحنه‌ی رومنسی که می‌دیدم، یاد خودمون می‌افتادم. قشنگه که جای تو، می‌گم خودمون نه؟ برای رومنس توی سریال هنوز این اتفاق نیفتاده. هنوز مثل قبلاهای ما فقط پنهان کاری و رد و بدل کردن یه سری احساس کوچیک بینشونه. </p><p>بارون و دوست دارم، تو رو بیشتر. برای همینه که اون روز برام خیلی قشنگ بود؛ مثل قشنگی تو. مثل قشنگی چشمات وقتی نگاهم می‌کنی. مثل انحنای لبخندت. لبخندی که فقط برای منه، لبخندی که عاشقشم.</p><p>فکر می‌کردم این تپش قلبی که می‌گن، فقط برای سریالاست. اما انگاری که حقیقت داره. چون وقتی یادم می‌افته چه احساس پاکی داری، که هیچکدوم از کارات ترفند نیستن و خود واقعیتن، باعث می‌شه که درست مثل شخصیت اصلی داستانای کلیشه‌ای صدای قلبم گوشمو کر کنه. حتی با اینکه این همه از هم دوریم.</p><p>به نظر تو هم مسخرست که نمی‌تونم همه‌ی این احساسات رو نشونت بدم؟ به نظرت مسخرست که هنوز هم می‌ترسم؟ از چی؟ خب... از اینکه فرار کنی؟ از اینکه چشمات از خودت پر بشه و دیگه نتونی منو ببینی؟! همف. همچین آدمی نیستی اما خب... زندگی من هم یه سریال رومنس نیست. فقط من مثل یه کد اشتباه، شبیه یه شخصیت اصلی فانتزی، که توی این دنیای واقعی گیر افتاده عاشق می‌شم.</p><p>نمی‌دونم، فقط الان دلم می‌خواد به آهنگ بارون گوش بدم و خودمو غرق کنم توی این احساس. بالاخره، فعلا این روزاست که کنار همیم، هیچکس نمی‌دونه فردا چه اتفاقی قراره بیفته. حتی من که همچنان می‌گه:</p><p>«به امید یه روز بارونی دیگه، کنار هم.»</p><p> </p><p>پ.ن: سریال دوست پسر درخواستی جالب بود. پیشنهادش می‌کنم؟ نمودونم.</p><p>بعدا نوشت: همین الان یادم اومد که امروز ماهگرده:)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شروعی دوباره...</title>
		<link>https://komonsh.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://komonsh.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Thu, 12 Mar 2026 07:39:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من... عاشق شروع‌های دوباره‌ام.
عید. بهار. ساعت 00:00. بعد از اشک‌های شبانه. ترم‌های جدید. فکر کردن به یه آرزو‌ی تازه و...
هر چیزی که بخوای، می‌تونه برات یه شروع جدید باشه. یه هدیه برای ادامه‌ی زندگی. مثل من که هر روزم رو فرصت می‌دونم، حتی با اینکه دلم می‌خواد تا ابد توی تختم بمونم و اونروز رو فقط بخ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1200/675;" src="https://s8.uupload.ir/files/8afc6be0291a5f1863e060031b8d2f16_582x.jpg" width="1200" height="675"></figure><p>من... عاشق شروع‌های دوباره‌ام.</p><p>عید. بهار. ساعت 00:00. بعد از اشک‌های شبانه. ترم‌های جدید. فکر کردن به یه آرزو‌ی تازه و...</p><p>هر چیزی که بخوای، می‌تونه برات یه شروع جدید باشه. یه هدیه برای ادامه‌ی زندگی. مثل من که هر روزم رو فرصت می‌دونم، حتی با اینکه دلم می‌خواد تا ابد توی تختم بمونم و اونروز رو فقط بخوابم؛ و تموم مدت سعی می‌کنم که بینشون تعادل برقرار کنم.</p><p>واقعا هر چیزی به خواسته خودت بستگی داره و یکمی هم چاشنی علاقه و زیبایی. </p><p>الان که آتئیستم، اگه بخوام می‌تونم از ماه رمضونا باز هم حس خوب بیرون بکشم. چون هرسال ماه رمضون نبود که اون حس خوب و بهم می‌داد، خودم بودم، و همینطور چاشنی شب‌های طولانی و لایف استایل خراب شده.XD</p><p>توی این دورانی که معلوم نیست من اصلا فردا زندم یا مرده، هنوز زندگی جریان داره. هنوز قلبم از سرشاری عشق می‌زنه و شدید دلتنگ دوستام می‌شم و دلم می‌خواد خانوادم رو محکم توی آغوش خودم بچلونم.</p><p>چون اینجا حق و باطلی نیست. سفید و سیاهی نیست. فقط یه چرخدندست. یه چرخدنده‌ی خاکستری که همیشه در حال چرخشه، و این دنیا رو به حرکت در میاره. چه تو امید داشته باشی، چه نداشته باشی، فردا میاد. عید میاد. گلا شکوفه می‌دن و تو فقط می‌تونی تصمیم بگیری به همه‌ی اینا نگاه کنی یا ازشون استفاده ببری.</p><div class="raw-html-embed"></div>]]></content:encoded>
		<comments>https://komonsh.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>سایه‌ی ماه</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>