آرشیو فروردین 1405

پست‌های منتشر شده در فروردین 1405

دردی بین قفسه‌ی سینم حس می‌کنم. انگار راه تنفسیم بسته شده و هوا میلی به وارد شدن به وجودم نداره. هیچی رو احساس نمی‌کنم. حتی وقتی تلاش برای گشتن حسی توی وجودم می‌کنم دلم تیر می‌کشه. مثل این میمونه که انگار دورش و هزار تا زنجیر گرفته باشن و فضایی برای تپیدن نداشته باشه. مثل این می‌مونه که تموم احساساتم قفل شده و یخ زده باشن.

چند روزه که همش دارم مصنوعی رفتار می‌کنم. دلم می‌خواد که با هیچکس حرف نزنم، مخصوصا با اون. انگاری که چشمام دیگه نتونن ببیننش. هر چقدر دنبال اون حسی که بهش داشتم توی اعماق وجودم می‌گردم، انگار یه چیز با فشار اوردن به مغز و قفسه‌ی سینم مانعم می‌شه، و بعدش اشک‌ها پدیدار می‌شن. 

شاید به خاطر این باشه که سیزدهمو بدر نکردم و نحسیش منو گرفته؛ اما فکر کنم، همه چیز از روزی شروع شد که اون حرف و بهم زد. معمولا وقتی قلبم می‌شکنه همچین حسی دارم؟ نمی‌دونم. من حس نکردم که قلبم ازش شکسته باشه. اما فردای اون روز دیدم که برای آسیب ندیدن تموم حس‌هام مسدود شدن.

چطور اون انبوه از عشق می‌تونه نشون داده نشه؟ چطور می‌تونم اینقدر سرد شده باشم؟ شاید چون هنوز بی اهمیت به بروز احساساتم جوابمو نیومده بده؟ شاید چون می‌ترسم از آینده؟ شاید چون خستم از تموم این صبرها؟ شاید چون حرف خالم تو گوشم مدام تکرار می‌شه که میگه:

«بعد از هشت سال که به هم رسیدیم، اون روزهایی که همه چیز داشت اوکی می‌شد فهمیدم که این آدم، آدم من نیست و بدرد هم نمی‌خوریم. و الان بعد از گذشت ده سال هنوز هم همون حس رو دارم.»

شایدم به خاطر نامردی این دنیاست؟ وقتی که تموم تلاشمو کردم که زنده بمونم و الان دوباره خودمو توی قدم اول باز پیدا کردم. بازم سر خونه‌ی اولم. بازم صبح‌ها با معده درد بیدار می‌شم و التماس می‌کنم که برگردم. التماس‌هایی که دوباره قراره هیچکس بهشون هیچ جوابی نده. التماس می‌کنم که همه چیز تموم بشه و بالاخره بتونم بلیط بگیرم و خودمو توی مسیر رسیدن به جایی که توش زندگی داشت پیدا کنم. هر چند موقت اما همونجایی که با خوش خیالی کلی براش برنامه ریختم. کلی حساب کتاب کردم. و الان، فقط نا امیدی و ترس برام مونده. من بازم دووم میارم اما این خیلی خیلی ناعدالانست. خیلی بی عدالتیه که ما آدمای کوچیک با هر اتفاق بدی بدبخت‌تر می‌شیم و زندگیمون بیشتر از بقیه بهم می‌ریزه. خستم.

 خستم. من لمس صورت و زل زدن توی چشماش رو می‌خوام. خندیدن با دوستام و میخوام. قدم زدن های سرشار از زندگی توی خیابون های سرزنده رو می‌خوام. کوکی‌های تازه و داغ کنار حرف‌های عمیق زدن رو می‌خوام. جریان قشنگ زندگیم رو ‌میخوام...

نه این قلبی که با این روزهای سرد یخ زده.

 

 

پ.ن: بعد چند روز، بالاخره تونستم درست حسابی با این آهنگ گریه کنم.

همیشه فکر می‌کردم دارم تموم تلاشمو برای استفاده بردن از زندگی‌ای که بهم داده شده می‌کنم، تا اینکه امروز اون لیست رو دیدم. لیستی که توش پر از کارایی بود که فکر کنم امکان نداشته باشه تا آخر زندگیم بتونم تجربشون کنم. البته، شاید قسمتی از اون لیست رو بشه، اما لیست خودم رو هیچوقت شاید نتونم گزینه‌ایش رو تیک بزنم.

می‌دونید، داشتم فکر می‌کردم انگار که یه سری از انسان‌ها، یا حداقل ما ها طوری زندگی می‌کنیم که وقتی از دور نظارتی بهش داشته باشیم، انگار هیچی نبوده. در واقع اینطور نیستا، چون من بر این باورم که حتی کودکی که بدنیا نیومده، می‌میره هم، همون اندک زندگی‌ای که داشته با ارزشه؛ بالاخره اون هم موجی بوده توی اقیانوس حیات، اما خب وقتی پای مقایسه پیش میاد، واقعا حرفی برای گفتن ندارم. بعضی اوقات، از این غمم گین می‌شه. از اینکه کوتاه زندگی می‌کنیم و همونقدرش یا داریم صبر می‌کنیم یا داریم جون می‌کنیم، و این وسط تنها با همون دستمزدی که از صبر و تلاشمون داریم پیش می‌ریم. خب، من همچنان قدردانم اما نمی‌تونم عدالتی که روی زمین هست رو قبول کنم. اینکه ممکنه هیچوقت نتونم به کنسرت خواننده موردعلاقم برم. اینکه نتونم هیچوقت شفق قطبی رو باهاش تماشا کنم. اینکه نتونم به تموم جاهایی که می‌خوام سفر کنم. اینکه یه روز با حسرت بمیرم. نمی‌دونم جدا. من خبری از آینده ندارم، اما الان حداقل در همون حالی که محکم به چیزهای درخشان زندگیم چسبیدم، دوست دارم که آینده هم لحظه‌های قشنگ خودشو برام رقم زده باشه. شاید اون لحظه‌ها نگاه به نور طلایی رنگ خورشیدی باشه، که از پنجره‌ی خونه، روی شومینه و کتابخونه‌ای که استرس دارم گربه‌ی بازیگوشم مجسمه‌هاشو بشکونه، داره میتابه.

 

 

پ.ن: دیدن انیمه‌ی فریرن همیشه حس خوبی بهم می‌ده. اینش عجیب و جالبه که فصل اولش رو توی چه موقعیتی دیدم و الان فصل دو رو توی چه وضعیتی؛ و هر بارش فقط یه چیز توی ذهنم بوده، لذت بردن از تک‌تک ثانیه‌‌ی لحظاتی که توی طول زندگیم، داره می‌گذره.

اونا هیچوقت درک نکردن که چطور تونستم زنده بمونم. راستش، خودمم هنوز. هیچوقت نتونستم بفهمم چطور بعد از اون همه اتفاق می‌تونم همچنان از این بنویسم که میشه از زندگی لذت برد. از این بنویسم که چطور میتونم از بارون لذت ببرم وقتی هر باری که باریده جز بدبختی و استرس چیزی برام نداشته. از اینکه بستنی تنها شیرینی مورد علاقمه با اینکه بدترین خاطره رو ازش دارم. و اینکه، چطور می‌تونم هنوزم عاشق باشم، وقتی دوست داشتن یه نفر زمانی بزرگ‌ترین درد دنیا رو بهم داده... خودمم نمی‌دونم، اما فقط هر بار خودمو اون جایی پیدا کردم که دوست داشتم نباشم، اما فرداش بلند شدم و به گلدونام آب دادم. 

حتی امروز، وقتی بارون بارید و اونقدر صبح اذیت شدم که با اون چشمای بی روح آرزو می‌کردم که کاش همینجا از روی زمین محو بشم. وقتی حرفای روی اعصاب و مزخرف خانودم و شنیدم و رفتارشون دیدم، بازم همچنان در حال نوشتن این متن اینجا، از امروز خودم راضیم. شاید چون همون صبح با دیدن خیابون‌های پر از آب شده حس خوبی داشتم، شاید چون توی اون جمع خانوادگی همچنان عشق و محبت و شادی و خنده رو می‌دیدم. برای خودمم عجیبه، خیلی هم. که چطور می‌تونه زندگی اینقدر تناقض داشته باشه برام و من همچنان از پا در نیام.

همین یه ساعت پیش، با دوست صمیمیم بحث داشتم. تهش از دستم عصبی و ناراحت شد. می‌گفت که شعار میدم و نمی‌تونه حرفامو قبول کنه. باور نداشت به چیزایی که می‌گم. اینکه عشق زمانی جای درست خودش قرار می‌گیره که خودتو دوست داشته باشی و جای درستی برای پیدا کردنش بگردی. وقتی الویتت نباشه و کنارش از زندگیت استفاده ببری و هدفات و دنبال کنی. اون لحظه همونقدر که به این حرف باور داشتم، اینو هم می‌دونستم که این برای من هیچوقت ممکن نمی‌شه. چون زندگی من و کسی که الان هستم همیشه طوری بوده که به دنبال عشق بگردم برای پر کردن حفره‌هام. برای نجات خودم. برای زندگی. عشق رو جادویی می‌دیدم چون این فقط جادو بود که می‌تونست دردهام رو از بین ببره. اما حقیقت اینه که اون حفره‌ها رو هر چقدر که اون فرد برات پر کنه، کافی نخواهد بود. یا حداقل اگه همون قدر که ازت کندن و به انداره عمقش بهت نده، نمی‌تونی در آخر کامل پرشون کنی. چون یه جا وقتی که همه چیز خوبه و هیچ مشکلی نیست، یهو به خودت میای و حس می‌کنی که تنها تر از تو و داغون تر از خودت توی دنیا وجود نداره. چرا؟ نمی‌دونی. نمی‌فهمی. نمیفهمی و فکر می‌کنی و خودتو داغون می‌کنی، تا بالاخره متوجه میشی که تموم اینا به خاطر اینه که نمی‌تونی باور کنی یه نفر بهت اهمیت بده، واقعا دوستت داشته باشه و تا آخرش کنارت بمونه. اینکه تموم این پرفکت بودنا و حس‌های خوب یه روز قراره تموم بشه. دقیقا اتفاقی که دیروز همین موقع برام افتاد. و می‌دونین چیه؟ ترسناکه. از اینکه اون آدم خسته بشه یه روز از ثابت کردن خلاف اینها بهت. فکر کنه که هرکاری کنه، ناکافی باشه برات، و همه چیز از بین بره. چرا؟ برای چی؟ فقط چون تو هیچوقت نخواستی باور کنی به اینکه همونطور که ممکنه ذهنت سمی باشه، اما تنها کسی که تهش برات می‌مونه خودتی. مرحم دردهات. تنها کسی می‌فهمتت. غمگین و نا عادلانست، اما همینه. تو اون آدم کامل برای خودتی، برای همین هیچکس نمی‌تونه کامل باشه برات و توی رفتارشون عیب می‌بینی؛ و خب، اینه که درسته. این درسته که جای افراطی دادن اون همه حسی که هیچوقت کسی بهت نداده به دیگران، به خودت عشق بدی و باور داشته باشی که می‌تونی یه روز همین عشق رو از یه فرد دیگه دریافت کنی. اون موقعست که می‌تونی با خیال راحت از زندگی لذت ببری و مدام اضطراب رها شدن رو نداشته باشی. اضطراب اینکه اگه به روزی همه چیز تموم شد، چطور جلوی اینو بگیری که به هیچ تبدیل نشی.

شعاره؟ شاید چون خودم موفق نشدم آره. اما می‌دونم که راه درست همینه و همیشه براش تلاش می‌کنم. برای زندگی کردن و لذت بردن ازش، و اهمیت دادم به خودم و دنیام. چون غیر از این نه تنها می‌تونه آزار ابدی برای خودم باشه، بلکه دردی برای اونایی که دوسشون دارم هم می‌شه.

متانویای عزیز من، می‌دونم چقدر درد توی قلبت احساس می‌کنی، می‌دونم چقدر تنهایی کشیدی و می‌کشی، اما تو لیاقت اینو داری که قدم هات رو بهتر از من برداری. نه مثل من که به همتون دروغ گفتم که از همون اول تمرکزم روی خودم و زندگیم بود. آره. من از همون روزی که شناختمش نه، از همون روزی که قلبش رو شناختم نگاهم بهش بود و به خاطر این از خودم متنفر بودم. از اینکه از همون اول، این من بودم که کلی تلاش کرد برای نزدیک شدنمون و در عین حال ذوق، اینو از همه مخفی نگه داشت و با مخفی کردن حسش کلی عذاب کشید.

و این اشتباه بود. چرا؟ چون باید زندگی طوری برام پیش می‌رفت، که الویت‌هام چیزای دیگه‌ای بودن. که اینقدر با دویدن به دنبال نیازهایی که به موقع خودش و در آرامش باید برات فراهم می‌شدن خودم رو نابود نمی‌کردم. که هیچوقت از خودم نمی‌پرسیدم، چرا هنوز هم بارون رو دوست دارم...

بهار اومده؟

سایه‌ی ماه سایه‌ی ماه 1 فروردین · سایه‌ی ماه ·

می‌شینم یه گوشه و تمام مدت با دو میل‌های امید خیال می‌بافم. خیال اینکه چطوری می‌تونم خوشحالت کنم و به زمستونی که توی قلبته پایان بدم. چون می‌بینم که بهار از راه رسیده، اما یخبندون ذهن تو هنوز ادامه داره. این، نه تنها دستامو از سرما به سوز می‌ندازه، بلکه ابر های سیاه رو هم سایبون چشمام می‌کنه. فکر می‌کردم می‌تونم فصل جدیدی رو برات رقم بزنم، اما بعضی اوقات حس می‌کنم برفیم که بیشتر روی بوم خونت سنگینی می‌کنه. به هر حال، من نمی‌خوام اون عروسک بالای کمد برات باقی بمونم. می‌خوام اون رنگی باشم که بهت بقیه رنگ‌ها رو یاد می‌ده. اما واقعا بعضی اوقات درمونده می‌شم و از حجم این همه تفاوتی که طرز کار مغزمون با هم داره قلبم می‌گیره. از این روزهای بی‌رحمی که تنها کاری که می‌کنه جدا کردن ما از همدیگست قلبم می‌گیره. از اینکه سال جدید رقم خورده و ما هنوز توی اون اوقات کم خوشی که داشتیم باقی موندیم، از اینکه همه چیز دست به دست هم داده تا توی ترس و نگرانی کنار هم باشیم، از اینکه در اوج شانس پیدا کردن همدیگه اینقدر بدشانسیم؛ از همه‌ی اینا قلبم می‌گیره.

من، فقط دلم می‌خواست بهارت باشم. دلم می‌خواست که با تمام وجود کاری کنم که شکوفه‌ها رو ببینی. اما، من فقط آدمیم که خودش با چنگ و دندون همون دو سه تا گل رو توی باغچش زنده نگه داشته. آدمی که دلش می‌خواد تو اون رو مثل یه فصل جدید مهم و زیبا ببینی؟ آه. تهش می‌رسم به اینکه من فقط یه طرف ماجرا ام. اینکه تا تو دنبال جوونه‌ها نگردی من نمی‌تونم یادت بدم چطور بکاریشون. نمی‌دونم. من فقط دلم می‌خواد که چشمامو ببندم و تصور کنم که دارم تک‌تک این روزها رو برات جبران می‌کنم. اینکه توی این روزای ثابت یه موج کوچیک خنده و لبخندی برات می‌شم. فقط...

فقط دلم می‌خواد یه بار دیگه حس کنم، که این زمستون از ما خیلی دوره. که ما به این سوز با گرمی بودنمون کنار هم غلبه کردیم. که ما باز هم اینجا، خنده‌ای برای شکفتن خواهیم داشت.

البته، چه حس کنم یا نکنم، من امیدم رو از دست نمی‌دم. دنیا هنوز من لجباز رو نشناخته. فقط، خب... خودت که می‌دونی،

این روزها خیلی خیلی، و غیر قابل تحمل، دلم تنگه.

 

 

پ.ن: عید و سال جدید مبارک باشه. مبارک همه‌ی ماهایی که با اینکه بهار شده، اما هنوز زندگی‌هامون یخ زده.