چرا نمیتونم برنده بشم؟
7 اردیبهشت · · خواندن 2 دقیقه 
امروز روز سختی داشتم. جز رفتن به خونهی خالم، از همون صبحش که آتشنشان ها اومدن و بعدش که باز برگشتم خونه حالم از همه چی بهم میخورد. حس زندگی نکردن، حس پوسیدگی. همون حسی که میدونی کارت درست چیه اما برای بریدن، و گذاشتنش روی میز و برنده شدن، توی کارت دخالت میکنن و یهو جای تو رد میدن. از دستش میدی. میبازی. بازی تموم میشه، اما کلی حسرت برای تو باقی میمونه. حسرتی که اصلا اگه من این حرکت و میزدم میبردیم؟ اصلا بعد برد دستای بعدی چی میشدن؟ نمیدونی. و هیچ وقت هم نخواهی فهمید. اون بازی خیلی وقته که ازش گذشته. یه روز. دو روز. یه هفته. چند ماه. چند سال؟ و الان به سنی رسیدی که هر روزی که میگذرونی مهمه. تحمل میکنی، میگی اشکالی نداره، همه روزای رفته رو یه طور دیگه سر آینده تلافی میکنم اما میدونی، که تموم اون بازیهایی که هدر رفتن دیگه هیچوقت برات جبران نمیشن. هیچوقت بر نمیگردن. دل خوش میکنی به اندک حس خوبی که از اون روزها داشتی و ادامه میدی. اما وقتی میبینی که بازم با تموم تلاش هات داری التماس میکنی که ولت کنن تا شاید بتونی حرکتی که میدونی درسته رو بزنی، دوست داری اون میز و برعکس کنی و از بازی خارج و دیگه هیچوقت بهش برنگردی.
اون هم امروز روز سختی داشت. غمم میگیره از اینکه کنارش نیستم و فقط با حرف تونستم ازش تشکر کنم که امروز رو دووم اورده. و غمم میگیره از اینکه چون بهش نگفتم امروز چه اتفاقی برام افتاده، نتونست که اون هم منو دلداری بده. آخه میدونین، حس شرم ولم نمیکنه. اتفاقاتی که برام میفتن، همون قدر که برای من اذیت کنندهان، مسخره و خنده دارن. ازشون متنفرم.
اون روز، آخر حیاط نشسته بودم و همونطور که گریه میکردم خیره شده بودم به بازی پرندهها تو آسمون. میدونستم زندگی بعدی وجود نداره اما از ته دلم خواستم که یه پرنده باشم. پرندهای که خونهای نداره و هرجا بخواد کوچ میکنه. باد و بارون شاید براش مانع باشه، اما چون مطمئنه که خورشید دوباره پیداش میشه، همیشه به راهش ادامه میده. من چی؟ من فقط از همه چی متنفرم. از دیروز، از امروز، از فردا و...
از اینکه همیشه چشمم به روزای بعدی باشه تا شاید خبر خوبی بشنوم، از اینکه امیدمو نگه دارم چون زندگی همینه که هست. از اینکه نباید خسته بشم از بازی نکردن رولی که زندگی بهم تحمیل کرده. از اینکه نباید اون آدمی بمونم که همه چیز تولدم باعثش شده. از سگ دو زدن. از تلاش کردن.
همف. کسی چه میدونه، شاید تونستم، شاید امیدمو نگه داشتم، شاید فردا اون خبر خوب رسید. اما شاید اون موقع، سر این میز، توی این بازی، زندگی برد و من، با تموم اینها خیلی ساده با نیش ماری چشمامو بستم، و دیگه هیچ وقت باز نکردم.