도와주...
27 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه 
گفتن کمکم کن، چقدر سخته؟ خیلی؟ فکر میکنم آره. خیلی سخت باشه.
شاید هیچوقت بلد فریاد نزدیم که نجاتم بده، چون همه داریم تلاش میکنیم. همه تنهایی داریم تلاش میکنیم...
اما، اگه توی این تقلای روزانه برای دیدن درخشش آینده، کنارم باشی و دستمو بگیری... اگه دستمو بگیری و منو وادار کنی که کنارت با باد بدوم، دلم میخواد تا طلوع خورشید آخرین فردا، مثل این برگهای مردهای که همراهمون در حرکتن، تا ابد دور لبخندت بگردم. روی زمین بیافتم و همونطور که تصویر تو توی چشمام تار میشه، با خاک زیر سرم یکی بشم. کی میدونه که بعدش میمیرم، یا ابدی میشم؟ کی میدونه که امید تو از توی قلبم جوونه میده و با سر از خاک بیرون اوردنش خورشید رو زیر سایش جا میذاره، یا اینکه از تموم این روشنی ها فقط پیوند من و خاک باقی میمونه و همین.
چون من هیچوقت داد نزدم که نجاتم بده. منو از خودم، از تولدم، از نقطههای اسمم نجاتم بده. بذار ناخوانا بمونم اما رها باشم. منو رها کن. منو رها کن و محکم توی آغوشت آزاد نگه دار.
도와주...
도와주!
도와주!!!
–도와주.
اونقدر توی سرم تکرارش کردم که در نهایت روی لب کشوندمش. تعجب کردی. معنیشو پرسیدی اما خندیدم و گفتم هیچی. هیچی. هیچی... مثل من. مثل احساس من بعد از قطع کردن تماس با اون اشکهای روونه شده روی گونم.
_زنگ زده بودم بهت که کاری که تو دیشب نکردی رو انجام بدم.
_چی؟
_موقع حال بدی بیام پیشت.
کلمات توی ذهنم میچرخیدن. چرا اینا رو گفتم؟ چرا اینطوری بودم؟ چرا میخواستم همه چیز رو تغییر بدم و قدم به جلو بردارم؟ چرا میخواستم من اون تفاوت، اون نقطهی قوته باشم؟ اونی باشم که جدا از چهارچوبها خودش رو توی حسش، توی امید به عشق غرق میکنه. چرا نمیتونستم فقط عادی باشم؟ فقط اینقدر رنگ نداشته باشم؟ چرا فقط مثل همیشه سرمو محکم توی دستم نگرفتم و توی خودم برای آسیب نزدن به خودم، جمع نشدم؟
تخریبگر. آره... اون لحظه منم مثل اینآ اون حس رو داشتم. اما جای بینیم، سرم در حال خونریزی بود. چرا برای من کسی یه ترجمه دیگه از توش در نیورد؟
به خودم نگاه کردم. بعد اون تماس دیگه حس تخریبگر رو نداشتم چون عاشقش بودم، اما بعدش، یه حس دیگه جایگزینش شده بود. اسم اون چی بود؟ عاشق تنها؟ حسهای مسدود شده؟ ترد شده؟ نمیدونم. نمیدونم...
من همهی اینا رو با تموم وجود قبول کرده بودم. شاید داشتم زیاده روی میکردم، شاید این هم یکی دیگه از علائم عادی نبودنه؛ اما اون دختر کوچولو خیلی باهوشه. متاسفانه. میفهمه چی اشتباهه. میفهمه که حتی اگه اونجا داد نمیزد نجاتم بده، بازم باید دستش گرفته میشد. بازم باید...
به هر حال، تو هم توی حس تخریبگر خودت غرق شدی، اونقدر که منو نمیتونی ببینی. اشکالی نداره. اشکالی نداره اما به این فکر میکنم کاش میذاشتی اسمشو برات تغییر بدم. اسم این حس رو برات تغییر بدم و بعد، هر وقت به زبونش اوردی بیمهابا به سمتت بدوم. اون وقت، دیگه اون حس ناشناخته، اون احساس تردشدگی بهم دست نمیداد. اون موقع شاید تو هم یادش میگرفتی. نمیدونم... شاید... شاید اگه همهی آدمها کمک خواستن، و کمک کردن رو بلد بودن، هیچکس به این اندازه هیچوقت درد نمیکشید. شاید اون موقع، توی سختترین شرایط، وقتی که مغزشون داره از درون نابودشون میکنه، جای سکوت کردن، میتونستن بلند فریاد بزنن:
_نجاتم بده!
پ.ن: سریال «همه داریم تلاش میکنیم» رو خیلی دوست دارم. پر از حس، تجربیات، و ارتباطتیه که زندگیم رو شرح میده و باهاش اشکمو در میاره.