همیشه دلم می‌خواست حداقل هیولا زاده می‌شدم. قدرتم رو به ارث می‌بردم. خالص بودم. اما خب... یه موجود ناقص بیشتر نیستم. مثل یه عروسک پارچه‌ای. تیکه تیکم کردن و دوباره به هم دوختنم. برای همین نمی‌دونم کدوم قسمت از وجود منه و کدوم رو به زور وارد چرخه‌ی بدن و ذهنم کردن.

هر دفعه که می‌خوام خودم رو پیدا کنم، جز اینکه من برای اهداف بقیه به وجود اومدم به چیزی نمی‌رسم. هر دفعه. هر دفعه... می‌بینم که اسمم رو یادم رفته باز. یادم رفته که کی بودم و می‌خواستم که کی باشم. و این اونقدر توی سرم می‌چرخه که فقط دلم می‌خواد یکم وجود نداشته باشم. هر چقدر حس هام رو می‌کشم، دردم از بین نمیره. چون بی حس بود خودش یه حسه، و بد ترین حسی که میشه تجربش کرد.

کاش کوچیک و ضعیف بودم. یه موجود شکستنی که راحت خرد بشم. به ذرات کوچیک تبدیل شم و بعد کم‌کم از بین برم. اما متاسفانه من محکمم. قویم. هر دفعه از روی زمین بودن خسته میشم و دوباره خودمو جمع و جور می‌کنم. دوباره شمشیر رو دستم می‌گیرم و میرم توی نبرد. چون من نمی‌میرم. هرکاری کنن نمی‌تونن سرم رو پایین بندازن  و همه به خاطر این فکر می‌کنن بیشتر می‌تونن بهم زخم بزنن. بیشتر بکوبنم. کاش فقط می‌تونستم بهشون نشون بدم که ببینین! شما به خواستتون رسیدین! حالا دست از سرم بردارید.

فقط می‌خوام یکم آرامش رو حس کنم. فقط می‌خوام یکم چشمام رو برای استراحت ببندم. نه برای اینکه اشک توشون برق نزنه و فرار کنم از گفتن اینکه چرا می‌خوام نباشم ،و چرا دلم می‌خواد یکی اونقدر بلند اسمم رو صدا بزنه که به واقعیت برگردم.

زندگیم دستخوش تغییر شد. من رفتم. ده ساعت راه توی اتوبوس و بعدش اون آغوش و بوسه‌ی نیمه شبی. همه چی به نظر خواب بود. اونقدر که مغزم هنوز که هنوزه باورش نکرده. ترسیده. هنوز نتونستم بفهمم چه اتفاقی براش افتاده اما هر چی که هست توی این موقعیت دوستش ندارم. انگار یه نابینا یهو بتونه ببینه اما هر چقدر سعی کنه توی رنگ‌ها عمیق بشه، تاریکی‌ای که همچنان توی ذهنشه بهش اجازه نده. 

شادی و لذت رو حس ‌نمی‌کنم. در کل هیچی رو حس نمی‌کنم. می‌دونم که غم دارم. می‌دونم که عاشقم. می‌دونم که دلتنگم. اما هیچکدوم رو عمیق حس نمی‌کنم.

هر چی باشه من با حس‌هام زندگی می‌کردم. پس چیشد؟ شاید نذاشتم هیچکدوم چیزی که می‌خوان رو داشته باشن. امید رو خفش کردم که اگه نشد درد رو حس نکنم، و شاید برای همین وقتی اتفاق افتاد هیچکدوم نتونستن عمیق خوشحال باشن. شاید هم اضطراب همشون رو از مرکز اصلی بیرون انداخت و اونا هنوز نتونستن راه خونه رو پیدا کنن. 

به هر حال، دارم سعی ‌می‌کنم از این روزها هر طوری که میشه استفاده کنم چون می‌دونم اگه برگردم ممکنه پشیمون بشم. 

چند روز پیش تولدم بود. تولد. حتی نخواستم به معنیش فکر کنم. فقط لغتت نامه‌ی ذهنم بهم گفت که روز خاصیه. و روز خاصی هم شد اما باز هم انگار وجود نداشتم که زندگیش کنم.

شاید من هم باید برم بالای کوه و چندین بار بلند اسم خودم رو صدا کنم. که یادم بیاد کیم، چیم و چی می‌خوام. چیزی که توش گیر کردم مسخرست اما این هم بحران جدیدیه که باید موفق ردش کنم. باید شکستش بدم. آره. باید شکستش بدم. هدف من این نبوده و نیست. هدف من یه گوشه نشستن و فکر کردن به اینکه لذت چطوری بود نیست. هدف من تحمل کردن یخزدگی نیست.

من بلند میشم، همونطور که امروز شدم.