می‌شینم یه گوشه و تمام مدت با دو میل‌های امید خیال می‌بافم. خیال اینکه چطوری می‌تونم خوشحالت کنم و به زمستونی که توی قلبته پایان بدم. چون می‌بینم که بهار از راه رسیده، اما یخبندون ذهن تو هنوز ادامه داره. این، نه تنها دستامو از سرما به سوز می‌ندازه، بلکه ابر های سیاه رو هم سایبون چشمام می‌کنه. فکر می‌کردم می‌تونم فصل جدیدی رو برات رقم بزنم، اما بعضی اوقات حس می‌کنم برفیم که بیشتر روی بوم خونت سنگینی می‌کنه. به هر حال، من نمی‌خوام اون عروسک بالای کمد برات باقی بمونم. می‌خوام اون رنگی باشم که بهت بقیه رنگ‌ها رو یاد می‌ده. اما واقعا بعضی اوقات درمونده می‌شم و از حجم این همه تفاوتی که طرز کار مغزمون با هم داره قلبم می‌گیره. از این روزهای بی‌رحمی که تنها کاری که می‌کنه جدا کردن ما از همدیگست قلبم می‌گیره. از اینکه سال جدید رقم خورده و ما هنوز توی اون اوقات کم خوشی که داشتیم باقی موندیم، از اینکه همه چیز دست به دست هم داده تا توی ترس و نگرانی کنار هم باشیم، از اینکه در اوج شانس پیدا کردن همدیگه اینقدر بدشانسیم؛ از همه‌ی اینا قلبم می‌گیره.

من، فقط دلم می‌خواست بهارت باشم. دلم می‌خواست که با تمام وجود کاری کنم که شکوفه‌ها رو ببینی. اما، من فقط آدمیم که خودش با چنگ و دندون همون دو سه تا گل رو توی باغچش زنده نگه داشته. آدمی که دلش می‌خواد تو اون رو مثل یه فصل جدید مهم و زیبا ببینی؟ آه. تهش می‌رسم به اینکه من فقط یه طرف ماجرا ام. اینکه تا تو دنبال جوونه‌ها نگردی من نمی‌تونم یادت بدم چطور بکاریشون. نمی‌دونم. من فقط دلم می‌خواد که چشمامو ببندم و تصور کنم که دارم تک‌تک این روزها رو برات جبران می‌کنم. اینکه توی این روزای ثابت یه موج کوچیک خنده و لبخندی برات می‌شم. فقط...

فقط دلم می‌خواد یه بار دیگه حس کنم، که این زمستون از ما خیلی دوره. که ما به این سوز با گرمی بودنمون کنار هم غلبه کردیم. که ما باز هم اینجا، خنده‌ای برای شکفتن خواهیم داشت.

البته، چه حس کنم یا نکنم، من امیدم رو از دست نمی‌دم. دنیا هنوز من لجباز رو نشناخته. فقط، خب... خودت که می‌دونی،

این روزها خیلی خیلی، و غیر قابل تحمل، دلم تنگه.

 

 

پ.ن: عید و سال جدید مبارک باشه. مبارک همه‌ی ماهایی که با اینکه بهار شده، اما هنوز زندگی‌هامون یخ زده.