من... عاشق شروع‌های دوباره‌ام.

عید. بهار. ساعت 00:00. بعد از اشک‌های شبانه. ترم‌های جدید. فکر کردن به یه آرزو‌ی تازه و...

هر چیزی که بخوای، می‌تونه برات یه شروع جدید باشه. یه هدیه برای ادامه‌ی زندگی. مثل من که هر روزم رو فرصت می‌دونم، حتی با اینکه دلم می‌خواد تا ابد توی تختم بمونم و اونروز رو فقط بخوابم؛ و تموم مدت سعی می‌کنم که بینشون تعادل برقرار کنم.

واقعا هر چیزی به خواسته خودت بستگی داره و یکمی هم چاشنی علاقه و زیبایی. 

الان که آتئیستم، اگه بخوام می‌تونم از ماه رمضونا باز هم حس خوب بیرون بکشم. چون هرسال ماه رمضون نبود که اون حس خوب و بهم می‌داد، خودم بودم، و همینطور چاشنی شب‌های طولانی و لایف استایل خراب شده.XD

توی این دورانی که معلوم نیست من اصلا فردا زندم یا مرده، هنوز زندگی جریان داره. هنوز قلبم از سرشاری عشق می‌زنه و شدید دلتنگ دوستام می‌شم و دلم می‌خواد خانوادم رو محکم توی آغوش خودم بچلونم.

چون اینجا حق و باطلی نیست. سفید و سیاهی نیست. فقط یه چرخدندست. یه چرخدنده‌ی خاکستری که همیشه در حال چرخشه، و این دنیا رو به حرکت در میاره. چه تو امید داشته باشی، چه نداشته باشی، فردا میاد. عید میاد. گلا شکوفه می‌دن و تو فقط می‌تونی تصمیم بگیری به همه‌ی اینا نگاه کنی یا ازشون استفاده ببری.