شاید یک روزی، که هرگز نمیآید.
9 فروردین · · خواندن 2 دقیقه 
همیشه فکر میکردم دارم تموم تلاشمو برای استفاده بردن از زندگیای که بهم داده شده میکنم، تا اینکه امروز اون لیست رو دیدم. لیستی که توش پر از کارایی بود که فکر کنم امکان نداشته باشه تا آخر زندگیم بتونم تجربشون کنم. البته، شاید قسمتی از اون لیست رو بشه، اما لیست خودم رو هیچوقت شاید نتونم گزینهایش رو تیک بزنم.
میدونید، داشتم فکر میکردم انگار که یه سری از انسانها، یا حداقل ما ها طوری زندگی میکنیم که وقتی از دور نظارتی بهش داشته باشیم، انگار هیچی نبوده. در واقع اینطور نیستا، چون من بر این باورم که حتی کودکی که بدنیا نیومده، میمیره هم، همون اندک زندگیای که داشته با ارزشه؛ بالاخره اون هم موجی بوده توی اقیانوس حیات، اما خب وقتی پای مقایسه پیش میاد، واقعا حرفی برای گفتن ندارم. بعضی اوقات، از این غمم گین میشه. از اینکه کوتاه زندگی میکنیم و همونقدرش یا داریم صبر میکنیم یا داریم جون میکنیم، و این وسط تنها با همون دستمزدی که از صبر و تلاشمون داریم پیش میریم. خب، من همچنان قدردانم اما نمیتونم عدالتی که روی زمین هست رو قبول کنم. اینکه ممکنه هیچوقت نتونم به کنسرت خواننده موردعلاقم برم. اینکه نتونم هیچوقت شفق قطبی رو باهاش تماشا کنم. اینکه نتونم به تموم جاهایی که میخوام سفر کنم. اینکه یه روز با حسرت بمیرم. نمیدونم جدا. من خبری از آینده ندارم، اما الان حداقل در همون حالی که محکم به چیزهای درخشان زندگیم چسبیدم، دوست دارم که آینده هم لحظههای قشنگ خودشو برام رقم زده باشه. شاید اون لحظهها نگاه به نور طلایی رنگ خورشیدی باشه، که از پنجرهی خونه، روی شومینه و کتابخونهای که استرس دارم گربهی بازیگوشم مجسمههاشو بشکونه، داره میتابه.
پ.ن: دیدن انیمهی فریرن همیشه حس خوبی بهم میده. اینش عجیب و جالبه که فصل اولش رو توی چه موقعیتی دیدم و الان فصل دو رو توی چه وضعیتی؛ و هر بارش فقط یه چیز توی ذهنم بوده، لذت بردن از تکتک ثانیهی لحظاتی که توی طول زندگیم، داره میگذره.