اونا هیچوقت درک نکردن که چطور تونستم زنده بمونم. راستش، خودمم هنوز. هیچوقت نتونستم بفهمم چطور بعد از اون همه اتفاق می‌تونم همچنان از این بنویسم که میشه از زندگی لذت برد. از این بنویسم که چطور میتونم از بارون لذت ببرم وقتی هر باری که باریده جز بدبختی و استرس چیزی برام نداشته. از اینکه بستنی تنها شیرینی مورد علاقمه با اینکه بدترین خاطره رو ازش دارم. و اینکه، چطور می‌تونم هنوزم عاشق باشم، وقتی دوست داشتن یه نفر زمانی بزرگ‌ترین درد دنیا رو بهم داده... خودمم نمی‌دونم، اما فقط هر بار خودمو اون جایی پیدا کردم که دوست داشتم نباشم، اما فرداش بلند شدم و به گلدونام آب دادم. 

حتی امروز، وقتی بارون بارید و اونقدر صبح اذیت شدم که با اون چشمای بی روح آرزو می‌کردم که کاش همینجا از روی زمین محو بشم. وقتی حرفای روی اعصاب و مزخرف خانودم و شنیدم و رفتارشون دیدم، بازم همچنان در حال نوشتن این متن اینجا، از امروز خودم راضیم. شاید چون همون صبح با دیدن خیابون‌های پر از آب شده حس خوبی داشتم، شاید چون توی اون جمع خانوادگی همچنان عشق و محبت و شادی و خنده رو می‌دیدم. برای خودمم عجیبه، خیلی هم. که چطور می‌تونه زندگی اینقدر تناقض داشته باشه برام و من همچنان از پا در نیام.

همین یه ساعت پیش، با دوست صمیمیم بحث داشتم. تهش از دستم عصبی و ناراحت شد. می‌گفت که شعار میدم و نمی‌تونه حرفامو قبول کنه. باور نداشت به چیزایی که می‌گم. اینکه عشق زمانی جای درست خودش قرار می‌گیره که خودتو دوست داشته باشی و جای درستی برای پیدا کردنش بگردی. وقتی الویتت نباشه و کنارش از زندگیت استفاده ببری و هدفات و دنبال کنی. اون لحظه همونقدر که به این حرف باور داشتم، اینو هم می‌دونستم که این برای من هیچوقت ممکن نمی‌شه. چون زندگی من و کسی که الان هستم همیشه طوری بوده که به دنبال عشق بگردم برای پر کردن حفره‌هام. برای نجات خودم. برای زندگی. عشق رو جادویی می‌دیدم چون این فقط جادو بود که می‌تونست دردهام رو از بین ببره. اما حقیقت اینه که اون حفره‌ها رو هر چقدر که اون فرد برات پر کنه، کافی نخواهد بود. یا حداقل اگه همون قدر که ازت کندن و به انداره عمقش بهت نده، نمی‌تونی در آخر کامل پرشون کنی. چون یه جا وقتی که همه چیز خوبه و هیچ مشکلی نیست، یهو به خودت میای و حس می‌کنی که تنها تر از تو و داغون تر از خودت توی دنیا وجود نداره. چرا؟ نمی‌دونی. نمی‌فهمی. نمیفهمی و فکر می‌کنی و خودتو داغون می‌کنی، تا بالاخره متوجه میشی که تموم اینا به خاطر اینه که نمی‌تونی باور کنی یه نفر بهت اهمیت بده، واقعا دوستت داشته باشه و تا آخرش کنارت بمونه. اینکه تموم این پرفکت بودنا و حس‌های خوب یه روز قراره تموم بشه. دقیقا اتفاقی که دیروز همین موقع برام افتاد. و می‌دونین چیه؟ ترسناکه. از اینکه اون آدم خسته بشه یه روز از ثابت کردن خلاف اینها بهت. فکر کنه که هرکاری کنه، ناکافی باشه برات، و همه چیز از بین بره. چرا؟ برای چی؟ فقط چون تو هیچوقت نخواستی باور کنی به اینکه همونطور که ممکنه ذهنت سمی باشه، اما تنها کسی که تهش برات می‌مونه خودتی. مرحم دردهات. تنها کسی می‌فهمتت. غمگین و نا عادلانست، اما همینه. تو اون آدم کامل برای خودتی، برای همین هیچکس نمی‌تونه کامل باشه برات و توی رفتارشون عیب می‌بینی؛ و خب، اینه که درسته. این درسته که جای افراطی دادن اون همه حسی که هیچوقت کسی بهت نداده به دیگران، به خودت عشق بدی و باور داشته باشی که می‌تونی یه روز همین عشق رو از یه فرد دیگه دریافت کنی. اون موقعست که می‌تونی با خیال راحت از زندگی لذت ببری و مدام اضطراب رها شدن رو نداشته باشی. اضطراب اینکه اگه به روزی همه چیز تموم شد، چطور جلوی اینو بگیری که به هیچ تبدیل نشی.

شعاره؟ شاید چون خودم موفق نشدم آره. اما می‌دونم که راه درست همینه و همیشه براش تلاش می‌کنم. برای زندگی کردن و لذت بردن ازش، و اهمیت دادم به خودم و دنیام. چون غیر از این نه تنها می‌تونه آزار ابدی برای خودم باشه، بلکه دردی برای اونایی که دوسشون دارم هم می‌شه.

متانویای عزیز من، می‌دونم چقدر درد توی قلبت احساس می‌کنی، می‌دونم چقدر تنهایی کشیدی و می‌کشی، اما تو لیاقت اینو داری که قدم هات رو بهتر از من برداری. نه مثل من که به همتون دروغ گفتم که از همون اول تمرکزم روی خودم و زندگیم بود. آره. من از همون روزی که شناختمش نه، از همون روزی که قلبش رو شناختم نگاهم بهش بود و به خاطر این از خودم متنفر بودم. از اینکه از همون اول، این من بودم که کلی تلاش کرد برای نزدیک شدنمون و در عین حال ذوق، اینو از همه مخفی نگه داشت و با مخفی کردن حسش کلی عذاب کشید.

و این اشتباه بود. چرا؟ چون باید زندگی طوری برام پیش می‌رفت، که الویت‌هام چیزای دیگه‌ای بودن. که اینقدر با دویدن به دنبال نیازهایی که به موقع خودش و در آرامش باید برات فراهم می‌شدن خودم رو نابود نمی‌کردم. که هیچوقت از خودم نمی‌پرسیدم، چرا هنوز هم بارون رو دوست دارم...