آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

도와주...

سایه‌ی ماه سایه‌ی ماه 27 اردیبهشت · سایه‌ی ماه ·

گفتن کمکم کن، چقدر سخته؟ خیلی؟ فکر می‌کنم آره. خیلی سخت باشه.

شاید هیچوقت بلد فریاد نزدیم که نجاتم بده، چون همه داریم تلاش می‌کنیم. همه تنهایی داریم تلاش می‌کنیم...

اما، اگه توی این تقلای روزانه برای دیدن درخشش آینده، کنارم باشی و دستمو بگیری... اگه دستمو بگیری و منو وادار کنی که کنارت با باد بدوم، دلم می‌خواد تا طلوع خورشید آخرین فردا، مثل این برگ‌های مرده‌ای که همراهمون در حرکتن، تا ابد دور لبخندت بگردم. روی زمین بیافتم و همون‌طور که تصویر تو توی چشمام تار میشه، با خاک زیر سرم یکی بشم. کی‌ می‌دونه که بعدش می‌میرم، یا ابدی می‌شم؟ کی می‌دونه که امید تو از توی قلبم جوونه میده و با سر از خاک بیرون اوردنش خورشید رو زیر سایش جا می‌ذاره، یا اینکه از تموم این روشنی ها فقط پیوند من و خاک باقی می‌مونه و همین.

چون من هیچوقت داد نزدم که نجاتم بده. منو از خودم، از تولدم، از نقطه‌های اسمم نجاتم بده. بذار ناخوانا بمونم اما رها باشم. منو رها کن. منو رها کن و محکم توی آغوشت آزاد نگه دار.

도와주...

도와주!

도와주!!!

–도와주. 

اونقدر توی سرم تکرارش کردم که در نهایت روی لب کشوندمش. تعجب کردی. معنیشو پرسیدی اما خندیدم و گفتم هیچی. هیچی. هیچی... مثل من. مثل احساس من بعد از قطع کردن تماس با اون اشک‌های روونه شده روی گونم.

_زنگ زده بودم بهت که کاری که تو دیشب نکردی رو انجام بدم.

_چی؟

_موقع حال بدی بیام پیشت.

کلمات توی ذهنم می‌چرخیدن. چرا اینا رو گفتم؟ چرا اینطوری بودم؟ چرا می‌خواستم همه چیز رو تغییر بدم و قدم به جلو بردارم؟ چرا می‌خواستم من اون تفاوت، اون نقطه‌ی قوته باشم؟ اونی باشم که جدا از چهارچوب‌ها خودش رو توی حسش، توی امید به عشق غرق می‌کنه. چرا نمی‌تونستم فقط عادی باشم؟ فقط اینقدر رنگ نداشته باشم؟ چرا  فقط مثل همیشه سرمو محکم توی دستم نگرفتم و توی خودم برای آسیب نزدن به خودم، جمع نشدم؟

تخریب‌گر. آره... اون لحظه منم مثل این‌آ اون حس رو داشتم. اما جای بینیم، سرم در حال خونریزی بود. چرا برای من کسی یه ترجمه دیگه از توش در نیورد؟

به خودم نگاه کردم. بعد اون تماس دیگه حس تخریب‌گر رو نداشتم چون عاشقش بودم، اما بعدش، یه حس دیگه جایگزینش شده بود. اسم اون چی بود؟ عاشق تنها؟ حس‌های مسدود شده؟ ترد شده؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم...

من همه‌ی اینا رو با تموم وجود قبول کرده بودم. شاید داشتم زیاده روی می‌کردم، شاید این هم یکی دیگه از علائم عادی نبودنه؛ اما اون دختر کوچولو خیلی باهوشه. متاسفانه. می‌فهمه چی اشتباهه. می‌فهمه که حتی اگه اونجا داد نمی‌زد نجاتم بده، بازم باید دستش گرفته می‌شد. بازم باید...

به هر حال، تو هم توی حس تخریب‌گر خودت غرق شدی، اونقدر که منو نمی‌تونی ببینی. اشکالی نداره. اشکالی نداره اما به این فکر می‌کنم کاش می‌ذاشتی اسمشو برات تغییر بدم. اسم این حس رو برات تغییر بدم و بعد، هر وقت به زبونش اوردی بی‌مهابا به سمتت بدوم‌. اون وقت، دیگه اون حس ناشناخته، اون احساس تردشدگی بهم دست نمی‌داد. اون موقع شاید تو هم یادش می‌گرفتی. نمی‌دونم... شاید... شاید اگه همه‌ی آدم‌ها کمک خواستن، و کمک کردن رو بلد بودن، هیچکس به این اندازه هیچوقت درد نمی‌کشید. شاید اون موقع، توی سخت‌ترین شرایط، وقتی که مغزشون داره از درون نابودشون می‌کنه، جای سکوت کردن، می‌تونستن بلند فریاد بزنن:

_نجاتم بده!

 

پ.ن: سریال «همه داریم تلاش می‌کنیم» رو خیلی دوست دارم. پر از حس، تجربیات، و ارتباطتیه که زندگیم رو شرح می‌ده و باهاش اشکمو در میاره.

چرا نمی‌تونم برنده بشم؟

سایه‌ی ماه سایه‌ی ماه 7 اردیبهشت · سایه‌ی ماه ·

امروز روز سختی داشتم. جز رفتن به خونه‌ی خالم، از همون صبحش که آتش‌نشان ها اومدن و بعدش که باز برگشتم خونه حالم از همه چی بهم می‌خورد. حس زندگی نکردن، حس پوسیدگی. همون حسی که می‌دونی کارت درست چیه اما برای بریدن، و گذاشتنش روی میز و برنده شدن، توی کارت دخالت می‌کنن و یهو جای تو رد می‌دن‌. از دستش می‌دی. می‌بازی. بازی تموم می‌شه، اما کلی حسرت برای تو باقی می‌مونه. حسرتی که اصلا اگه من این حرکت و می‌زدم می‌بردیم؟ اصلا بعد برد دستای بعدی چی می‌شدن؟ نمی‌دونی. و هیچ وقت هم نخواهی فهمید. اون بازی خیلی وقته که ازش گذشته. یه روز. دو روز. یه هفته. چند ماه. چند سال؟ و الان به سنی رسیدی که هر روزی که می‌گذرونی مهمه. تحمل می‌کنی، میگی اشکالی نداره، همه روزای رفته رو یه طور دیگه سر آینده تلافی می‌کنم اما می‌دونی، که تموم اون بازی‌هایی که هدر رفتن دیگه هیچوقت برات جبران نمی‌شن. هیچوقت بر نمی‌گردن. دل خوش می‌کنی به اندک حس خوبی که از اون روزها داشتی و ادامه میدی. اما وقتی می‌بینی که بازم با تموم تلاش هات داری التماس می‌کنی که ولت کنن تا شاید بتونی حرکتی که می‌دونی درسته رو بزنی، دوست داری اون میز و برعکس کنی و از بازی خارج و دیگه هیچوقت بهش برنگردی.

اون هم امروز روز سختی داشت. غمم می‌گیره از اینکه کنارش نیستم و فقط با حرف تونستم ازش تشکر کنم که امروز رو دووم اورده. و غمم می‌گیره از اینکه چون بهش نگفتم امروز چه اتفاقی برام افتاده، نتونست که اون هم منو دلداری بده. آخه می‌دونین، حس شرم ولم نمی‌کنه. اتفاقاتی که برام میفتن، همون قدر که برای من اذیت کننده‌ان، مسخره و خنده دارن. ازشون متنفرم.

اون روز، آخر حیاط نشسته بودم و همون‌طور که گریه می‌کردم خیره شده بودم به بازی پرنده‌ها تو آسمون. می‌دونستم زندگی بعدی وجود نداره اما از ته دلم خواستم که یه پرنده باشم. پرنده‌ای که خونه‌ای نداره و هرجا بخواد کوچ می‌کنه. باد و بارون شاید براش مانع باشه، اما چون مطمئنه که خورشید دوباره پیداش میشه، همیشه به راهش ادامه میده. من چی؟ من فقط از همه چی متنفرم. از دیروز، از امروز، از فردا و...

از اینکه همیشه چشمم به روزای بعدی باشه تا شاید خبر خوبی بشنوم، از اینکه امیدمو نگه دارم چون زندگی همینه که هست. از اینکه نباید خسته بشم از بازی نکردن رولی که زندگی بهم تحمیل کرده. از اینکه نباید اون آدمی بمونم که همه چیز تولدم باعثش شده. از سگ دو زدن. از تلاش کردن.

همف. کسی چه می‌دونه، شاید تونستم، شاید امیدمو نگه داشتم، شاید فردا اون خبر خوب رسید. اما شاید اون موقع، سر این میز، توی این بازی، زندگی برد و من، با تموم اینها خیلی ساده با نیش ماری چشمامو بستم، و دیگه هیچ وقت باز نکردم.