دردی بین قفسه‌ی سینم حس می‌کنم. انگار راه تنفسیم بسته شده و هوا میلی به وارد شدن به وجودم نداره. هیچی رو احساس نمی‌کنم. حتی وقتی تلاش برای گشتن حسی توی وجودم می‌کنم دلم تیر می‌کشه. مثل این میمونه که انگار دورش و هزار تا زنجیر گرفته باشن و فضایی برای تپیدن نداشته باشه. مثل این می‌مونه که تموم احساساتم قفل شده و یخ زده باشن.

چند روزه که همش دارم مصنوعی رفتار می‌کنم. دلم می‌خواد که با هیچکس حرف نزنم، مخصوصا با اون. انگاری که چشمام دیگه نتونن ببیننش. هر چقدر دنبال اون حسی که بهش داشتم توی اعماق وجودم می‌گردم، انگار یه چیز با فشار اوردن به مغز و قفسه‌ی سینم مانعم می‌شه، و بعدش اشک‌ها پدیدار می‌شن. 

شاید به خاطر این باشه که سیزدهمو بدر نکردم و نحسیش منو گرفته؛ اما فکر کنم، همه چیز از روزی شروع شد که اون حرف و بهم زد. معمولا وقتی قلبم می‌شکنه همچین حسی دارم؟ نمی‌دونم. من حس نکردم که قلبم ازش شکسته باشه. اما فردای اون روز دیدم که برای آسیب ندیدن تموم حس‌هام مسدود شدن.

چطور اون انبوه از عشق می‌تونه نشون داده نشه؟ چطور می‌تونم اینقدر سرد شده باشم؟ شاید چون هنوز بی اهمیت به بروز احساساتم جوابمو نیومده بده؟ شاید چون می‌ترسم از آینده؟ شاید چون خستم از تموم این صبرها؟ شاید چون حرف خالم تو گوشم مدام تکرار می‌شه که میگه:

«بعد از هشت سال که به هم رسیدیم، اون روزهایی که همه چیز داشت اوکی می‌شد فهمیدم که این آدم، آدم من نیست و بدرد هم نمی‌خوریم. و الان بعد از گذشت ده سال هنوز هم همون حس رو دارم.»

شایدم به خاطر نامردی این دنیاست؟ وقتی که تموم تلاشمو کردم که زنده بمونم و الان دوباره خودمو توی قدم اول باز پیدا کردم. بازم سر خونه‌ی اولم. بازم صبح‌ها با معده درد بیدار می‌شم و التماس می‌کنم که برگردم. التماس‌هایی که دوباره قراره هیچکس بهشون هیچ جوابی نده. التماس می‌کنم که همه چیز تموم بشه و بالاخره بتونم بلیط بگیرم و خودمو توی مسیر رسیدن به جایی که توش زندگی داشت پیدا کنم. هر چند موقت اما همونجایی که با خوش خیالی کلی براش برنامه ریختم. کلی حساب کتاب کردم. و الان، فقط نا امیدی و ترس برام مونده. من بازم دووم میارم اما این خیلی خیلی ناعدالانست. خیلی بی عدالتیه که ما آدمای کوچیک با هر اتفاق بدی بدبخت‌تر می‌شیم و زندگیمون بیشتر از بقیه بهم می‌ریزه. خستم.

 خستم. من لمس صورت و زل زدن توی چشماش رو می‌خوام. خندیدن با دوستام و میخوام. قدم زدن های سرشار از زندگی توی خیابون های سرزنده رو می‌خوام. کوکی‌های تازه و داغ کنار حرف‌های عمیق زدن رو می‌خوام. جریان قشنگ زندگیم رو ‌میخوام...

نه این قلبی که با این روزهای سرد یخ زده.

 

 

پ.ن: بعد چند روز، بالاخره تونستم درست حسابی با این آهنگ گریه کنم.